تبلیغات
☼ فعلا اسم نداریم☼

سلام

زمونه ی خیلی شیر تو شیری شده  انگاری  هیچی سر جاش نیست

تنهایی واسه همه شده یار

بی پولی واسه همه شده سرمایه

مرض و درد شده سلامتی ناب

فحش و ناسزا شده مودبانه حرف زدن

خلاصه خیلی چیزای دیگه.

حرفها خیلی تکراری شده و منم بی حوصله از تنهایی.

..................

شعر از

حسین میر رکنی

.....

نمیدونم چه ربطی به اینجا داره ولی قشنگ بود که گذاشتم براتون.

....

خانه پر بود، پر از شهوتِ شبْ بیداری
فارغ از شیوه‌ی منحوسِ پدرسالاری

سال بیچارگی آمد، وَ یکایک مردند؛
پدران از تبِ گاوی، پسران از هاری

شادمان، گردِ جسدهای جُنُب حلقه زدند
سرِ هر کوچه، زنانِ لجنِ بازاری

این‌چنین بود حکایت که زنا زاده شدیم
من و دیگر پسرانِ ننه آب انباری

سه برادر شده بودیم سه تا دمپایی
کش و کش زیر قدمهای پر از بی کاری

اولی رفت به جایی که خدا پیدا نیست
شکمش سیر، دلش سفره‌ی ماهی‌خواری

دو برادر شده بودیم دوتا تهْ سیگار
سرد و بی‌مصرف و بی‌حس، کفِ جاسیگاری

دومی گوشه‌ی بازار، خودش را بخشید
به هوسبازیِ صدها سگِ کتْ شلواری

درد ما، دردِ فقط ماست که باید بکشیم
مثل پا دردِ شمال از نمِ شالی‌ کاری

....................

اشعیا باب 40 آیه 41

...................................................

اما آنانی که منتظر خداوند می باشند قوت تازه خواهند یافت

و مثل عقاب پرواز خواهند کرد

خواهند دوید و خسته نخواهند شد

خواهند خرامید و درمانه نخواهند گردید

...................................................




جمعه 28 اردیبهشت 1386 | نظرات ()