تبلیغات
☼ فعلا اسم نداریم☼

سلام به همه عزیزانی که هم من فراموششون کردم هم اونا منو......

چه سرآغازی....

یادمه 7- 8 ماه پیش قبل از اینکه به خدمت مثلا مقدس سربازی برم

همین پگاه خانمی که الان دیگه دلی برای نوشتن نداره رو به من کرد و گفت

سعید میگن کسایی که میرن سربازی روحیه شون خشن میشه و دیگه دل و دماغی

برای نوشتن ندارن.

تو اینجوری نشیا!!!!!؟؟؟

منم با کمال پررویی گفتم نه خواهری این چه حرفیه؟من؟

سعیدی که همبشه ی خدا باید ینویسه از نوشتن کوتاه بیاد؟

ولی الان با اون موقع زمین تا آسمون فرق کردم

دیگه وقتی شماره خونمونو یادم میره از من چه انتظاری دارید؟

(اینجاشو هومن خوب میدونه، چون یه بار زنگ زدم بهش شماره ی خونمونو ازش گرفتم)

بگذریم.... چه خبرا؟همه چی بر وفق مراده؟

اگه خدا بخواد منم یه 1سال دیگه که سربازیم تموم شد و شماره تلفن خونمون یادم نرفت

بازم میام پیشتون . تا اون موقع جست و گریخته بهتون سر میزنم ولی ازم درخواست حضور

پررنگ رو نکنید که اصلا نه حسش هست نه وقتش نه قلمش.

آرزومند آرزوهایتان

مسیح

سعید ابراهیمی




یکشنبه 24 دی 1385 | نظرات ()