تبلیغات
☼ فعلا اسم نداریم☼

........

زهر بام ودری سر می کشیدم

امید خسته ام از پای ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در آن هنگا مه ی دیدار و پرهیز

رسیدم عاقبت آنجا که او بود

دو تنها   دو سرگردان  دو بی کس

زخود بیگانه از مستی رمیده

از این بی درد مردم رو نهفته

شرنگ نا امیدی ها چشیده

دل از همزبا نی ها فسرده

زحسرت پای در دامن کشیده

به خلوت سر به زیر بال برده

لبی از قطره آبی تر نکرده

خورد از موج وحشی تازیانه

به خلوتگاه جان با هم نشسته

زبان بی زبانی را گشودند

سکوت جاودانی را شکستند

مپرسید ای سبکباران مپرسید

که ای دیوانه ی از خود به در کیست

چه گویم ؟ از که گویم؟

 که این دیوانه را از خود خبر نیست

به آن لب تشنه می مانم که ناگاه

به دریایی افتد بی کرانه

مپرسید ای سبکباران مپرسید

مرا با درد او تنها گذارید

ازین لطف ان دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید

.....

 




شنبه 20 آبان 1385 | نظرات ()