تبلیغات
☼ فعلا اسم نداریم☼

حال و هوای گریه هست

وقتی برای گریه نیست

کارم گذشت از گریه و وقتی برای خنده نیست

ناخن به سینه می کشم

از روی ناچاری ولی

گویی در این ماتم کده

احساس دردی زنده نیست

من و تو همدرد یک حادثه ی پر از حکایت

هر دو بارون زده ی ابر شکایت

تو درون آتشی سوزنده مونده

من یه خاکستر نشین تا بی نهایت

کدامین آشنایی را به دعوت خوانم امشب

که از نیش به زهر آلود اشک بیمارم هر شب

چگونه قصه ای را با رفیقم گویم از درد

که از دردم به خوشحالی نیارد خنده ای بر لب

حال و هوای گریه هست

وقتی برای گریه نیست

کارم گذشت از گریه و وقتی برای خنده نیست

ناخن به سینه می کشم

از روی ناچاری ولی

گویی در این ماتم کده

احساس دردی زنده نیست

قصه ی عشق من و تو

یه حدیث جاودانه

بی گناه گشته اسیر بازی خشم زمانه

توی این بیگانه بازار

با هیاهوی محبت

مرده انگار عاشقی

تو قصه های عاشقانه

خسته و در به در از زخم حسادت

هر دو دلشکسته ی مرگ صداقت

نارفیقان را ببین

خنجر به دست

در کمین نشسته با نام رفاقت

حال و هوای گریه هست

وقتی برای گریه نیست

کارم گذشت از گریه و وقتی برای خنده نیست

ناخن به سینه می کشم

از روی ناچاری ولی

گویی در این ماتم کده

احساس دردی زنده نیست




یکشنبه 26 شهریور 1385 | نظرات ()